اشعار راضیه مظفری
تاریخ را خواندیم... تکرار حکایتهاست
جنگ است؛ اما بیش از آن، جنگ روایتهاست!
جنگ روایت چیست؟ در یک جمله این حرف است
کذب است اما ظاهرش صادقترین حرف است
جنگ روایت پنجهها را دست یاری خواند
با رنگهایش زاغ را جای قناری خواند
ابلیسها با روی انسان جلوه میکردند
آب دهان بودند و باران جلوه میکردند
اشک یتیم است اینکه شیطان جای آب آورد
در تشنگیها استکانهای سراب آورد
در زندگی هر کس که حق را دید و حاشا کرد
با عینک دشمن جهانش را تماشا کرد!
دشمن به دشمن مافیا، هرجای این شهر است
جامی که دستت دادهاند این بار هم زهر است!
گفتی شرابند استکانهایی که نوشیدی
اما بدان خون است آنهایی که نوشیدی!
تاریخ را خواندیم، تکرار حکایتهاست
جنگ است، اما بیش از آن جنگ روایتهاست
در چشم ما شب را به جای روز جا میزد
ابلیس بود و خویش را دلسوز جا میزد
افسوس عمر آدم و حوّا به غم طی شد
نام هوسهای پس از آن، گندم ری شد
جنگ روایت کینهها نسبت به هابیل است
جنگ روایت وسوسه در گوش قابیل است
تحریف باعث شد حقیقت بیاثر باشد
فرزند نوح از هرچه حیوان پستتر باشد
تحریف، ابراهیم را در شعله میانداخت
با دست مردم کوهی از هیزم بنا میساخت
تحریفها خشکی و دریا را عوض میکرد
در چشمها فرعون و موسی را عوض میکرد
پیغمبر ما را همین تحریف، ساحر خواند
یک روز ساحر خواند و روز بعد شاعر خواند!
تاریخ را خواندیم... تکرار حکایتهاست
جنگ است؛ اما بیش از آن، جنگ روایتهاست!
دینْ خوب، وقتی قطرهای از سیلشان باشد
دینْ خوب، تا آنجا که باب میلشان باشد!
جنگ روایت چیست؟ حقی بین باطل گم!
وقتی سرابی دیده شد جای غدیر خم
دزدیده شد این حق سرِ دنیای فانی... آه
آه از فلانی و فلانی و فلانی... آه...
اسلام را گفتند از اسلام خارج بود!
جنگ روایت، حاصلش جنگ خوارج بود
ای گل! کلامت را خَسی پاسخ نخواهد داد...
دیگر سلامت را کسی پاسخ نخواهد داد
دیگر نمازت را کسی باور نخواهد کرد!
پرواز تو چشم کسی را تر نخواهد کرد!
جنگ روایت چیست؟ آن جنگی که وجدان باخت
وقتی برای فاطمه مرگی طبیعی ساخت!
جنگ روایت بر حقیقت خاک میریزد
درهم به پای شاعر هتاک میریزد!
عالم به فرمانِ معز المومنین بودهست
اما سپاهش مارها در آستین بودهست
تحریفها از دوست، از دشمن عیان میشد
تحریفها هم زخم، هم زخم زبان میشد
جنگ روایت بود... تنها بود... تنها بود...
سهمش فقط خون جگر از مال دنیا بود
قرآن سرِ نیزهست، وای از این مسلمانی!
وقتی سری قرآن به لب آمد به مهمانی...
جنگ مسلمانان و او جنگ روایت بود
جنگ روایت کشتنِ با قصد قربت بود!
جنگ روایت از الف تا قامتِ دال است
جنگ روایت هلهله در بین گودال است
تاریخ را خواندیم... تکرار حکایتهاست
جنگ است؛ اما بیش از آن، جنگ روایتهاست!
جنگ روایت، فتنه در فتنه پی جنگ است
آیینهی من! سنگ شو تا دشمنت سنگ است!
دشمن ته خط است و این را خوب میداند
او باخته اما تو را مغلوب میخواند
دشمن که ممکن نیست دامش بیطمع باشد
حاشا اگر گرگی سلامش بیطمع باشد
دشمن برایت صبح فردا را نمیبیند
جنگ روایت قدرت ما را نمیبیند!
چوپان گله، گرگهای در کمین هستند
این ناجیان، آن جانیانِ اِپْسْتین هستند
هرکس به ایران دست برد، از زندگی سیر است
دنیا بداند! لقمهی ایران گلوگیر است!
این شعرها آیینیاند و راوی فتحند
مردم همه آوینیاند و راوی فتحند
هر چند از کوچ عزیزان غم فراوان بود
رفتند و باران بود و باران بود و باران بود
ایران من همواره خونخواه سیاوُش باد
ما را بخوان! این شاهنامه آخرش خوش باد!
محکم قدم بردار! فتح قله نزدیک است
«انا فتحنا» را بخوان، هنگام شلیک است
تاریخ را خواندیم... تکرار حکایتهاست
جنگ است؛ اما بیش از آن، جنگ روایتهاست!
48
0
5
عمریست که از نام شما دم زده ایم
از عشق شما به خانه پرچم زده ایم
هیهات که ایران کمرش خم بشود!
ما تکیه به دیوار محرم زده ایم
302
0
5
ای دل! برای هر طلوعی آسمانتر باش!
پروازها در پیش داری! بیکرانتر باش!
این روزها تا آسمان راه زیادی نیست
وقت سحر برخیز! شبها نردبانتر باش
دلتنگ اگر بودی، کلام الله را بشنو
قرآن بخوان! با صوت بلبل همزبانتر باش!
اندوههایت را تماشا کن ولی بگذر...
از آینه عبرت بگیر اما جوانتر باش
آدم بمان و از هوای نفس دوری کن
از سیب جاویدان نچین و جاودانتر باش!
بر مرزهایت جای پای دشمنان مانده
ای روح من! بر سرزمینت حکمرانتر باش!
محبوب من! از شهر بوی جنگ میآید
این روزها با بغضهایم مهربانتر باش
259
0
بیست و سهٔ ذی القعده باید در سفر باشد
هرچند فرصت کم، زیارت مختصر باشد
حتی اگر ماشین برای او ضرر دارد
حتی اگر پادرد با او همسفر باشد
از نان خشک بقچه کمتر میخورد، شاید
سهم کبوترهای آقا بیشتر باشد
خرج سفر این بار یک انگشتر کهنه ست
هرچند ارث مادرش، بیبیگُهر باشد...
آرام می گوید: (خدایا! کاشکی میشد
مشهد به ما دلتنگ ها نزدیکتر باشد...)
این ساحل آرامش ست و پیش روی اوست
هرچند یک دریا تلاطم پشت سر باشد
چشمش به گنبد میخورد...بغضش ترک خورده ست
گاهی همان بهتر زبانش، چشمِ تر باشد:
( آقای خوبم! آفتابی که لب بام است
تا کی برای یک خبر چشمش به در باشد؟
پیراهنی...تکه پلاکی...ساعتی...چیزی...
کو آن که مثل قاصدک ها خوش خبر باشد؟
حالا برای مهدی ام یک نامه آوردم
شاید یکی از کفترانت نامه بر باشد...)
::
هرسال مهدی مادرش را مشهد آورده
زنده ست او...هرچند مفقود الاثر باشد...
242
0
بیست و سهٔ ذی القعده باید در سفر باشد
هرچند فرصت کم، زیارت مختصر باشد
حتی اگر ماشین برای او ضرر دارد
حتی اگر پادرد با او همسفر باشد
از نان خشک بقچه کمتر میخورد، شاید
سهم کبوترهای آقا بیشتر باشد
خرج سفر این بار یک انگشتر کهنه ست
هرچند ارث مادرش، بیبیگُهر باشد...
آرام می گوید: (خدایا! کاشکی میشد
مشهد به ما دلتنگ ها نزدیکتر باشد...)
این ساحل آرامش ست و پیش روی اوست
هرچند یک دریا تلاطم پشت سر باشد
چشمش به گنبد میخورد...بغضش ترک خورده ست
گاهی همان بهتر زبانش، چشمِ تر باشد:
( آقای خوبم! آفتابی که لب بام است
تا کی برای یک خبر چشمش به در باشد؟
پیراهنی...تکه پلاکی...ساعتی...چیزی...
کو آن که مثل قاصدک ها خوش خبر باشد؟
حالا برای مهدی ام یک نامه آوردم
شاید یکی از کفترانت نامه بر باشد...)
::
هرسال مهدی مادرش را مشهد آورده
زنده ست او...هرچند مفقود الاثر باشد...
664
0
3.33
به شوق دیدنت، طفلِ دبستان پیش از اردویم
همه آماده...کفش و کوله...حتی گیره ی مویم...
به گوشت میرسم از دورها... از دور های دور...
ببین من هم صدای کوچکی در این هیاهویم
الابیکم...هلابیکم... نمیدانم چه میگوید
غذاهای بهشتی را تعارف میکند سویم
ببین انگشت پایم تاولی کوچک زده اما
بیاد کودکان کربلا چیزی نمیگویم
رقیه_دوستم_موهای درهم برهمی دارد
برای او ندارم هدیه ای جز گیرهٔ مویم...
کسی در بین جمعیت ندیده مادر من را؟!
زنی با مهربانی مینشیند آه... پهلویم...
::
من اینجا آسمان را دیده ام با قد کوتاهم
نمیخواهم که پیدایم کنند آری... نمیخواهم...
963
3
3.33